قم/ بوستان علوی، سیزده شهریور
شاید که روزای خوبی بود، منم یه نوجوون سالم سادهی خوب. اینم باشه از این بخش هفدهسالگی، ولی بازم کاش تموم شه زودتر این زندگی. آقا تموم شد و مام رسیدیم خونه و عجب جاییهها خونه. بزرگه، امنه، نفست بالا میاد و اره. خلاصه که هیچجا خونهی خود آدم نمیشه.
حرف مفت میزنم. چقدر که گریه کردم و چقدر که بغض کردم و الکی خندیدم و بوم. اینور اونور راهی بیمارستان و درمونگاه شدم و اینطوری. دیگه حالا نیمهی پر و خالی رو با هم میگیریم و به زندگی ادامه میدیم چون طبق معمول ماموریم و معذور. فقط یهچیزی، اگه کسی تفنگ داشت حتما بگه بهم، میخوام باهاش دوست بشم.