حرف زیاد تو گلومه و سرم که پر از ازدحام افکار ولی آقا دلی که گرفته رو که نمیشه کاریش کرد که. دل بگیره آدم حرفش نمیآد و گریهش میگیره، گریه که کنه از کار و زندگی میافته و نوشتن تو این اوضاع به صلاح نیست بهگمونم.
مهدیه میگه میدونم که اون دوستم دارهها، میدونم دوست داشتنش واقعیه. ولی دوست داشتن همهچیز نیست، خیلی چیزا باعث میشه که دیگه به چشمم نیاد. و اینکه الان توی نقطهای ام که دیدی میگن خراب کردن خیلی راحتتر از موندن و ساختنه و تغییر کردنه؟ ولی من الان خراب میکنم، چون خستم، حوصله ندارم، عصبیم، دلم نمیخواد درست کنم. حتی اگر مطمئن باشم پشیمون میشمم خراب میکنم.
میگه دوستم دارهها، ولی برا من دیره. احساس میکنم وقتی که یکی فهمیده من ممکنه نباشم، ممکنه برم، و حالا داره یه کاری برام میکنه بهم عذاب میده. متنفرم از اینکه به جایی برسم که فقط چون نگران یه آدمی ام بهش پیام بدم یا فقط چون دلم واسه کسی تنگ میشه بهش پیام بدم یا فقط وقتی به یکی نیاز دارم باهاش حرف بزنم، از اینکه به این نقطه برسم همیشه متنفر بودم.
میگه همیشه دلم میخواد تو همهی لحظات زندگیم، خوب، بد، خوشحال، ناراحت، چه نیاز دارم به اون آدم، چه بهم نیاز داره، چه حتی وقتی حوصلهشو ندارم باهاش حرف بزنم. سعی کنم قشنگ حرف بزنم. حرفی نزنم که ناراحتش کنم. حواسم بهش باشه، حتی اگه خودم توی شرایط خوبی نیستم شرایط رو برای طرفم بد نکنم. و این چیزیه که من همیشه بودم.
میگه الان اون دیگه اون آدم قبلی نیست. الان نگرانیش، دلتنگیش، و نیاز داشتنش به یه آدم بزرگتر از دوست داشتنش شده و این اذیتش میکنه. و حتی ترس از پشیمونی و ترس از دست دادن آدمش بزرگتر از دوست داشتنش شده. این چیزا چیزیه که اونو میترسونه. مهدیه میگه من هیچوقت نمیخوام آدما رو اینطوری کنار خودم نگه دارم.