میگه همیشه دلم میخواد تو همهی لحظات زندگیم، خوب، بد، خوشحال، ناراحت، چه نیاز دارم به اون آدم، چه بهم نیاز داره، چه حتی وقتی حوصلهشو ندارم باهاش حرف بزنم. سعی کنم قشنگ حرف بزنم. حرفی نزنم که ناراحتش کنم. حواسم بهش باشه، حتی اگه خودم توی شرایط خوبی نیستم شرایط رو برای طرفم بد نکنم. و این چیزیه که من همیشه بودم.
میگه الان اون دیگه اون آدم قبلی نیست. الان نگرانیش، دلتنگیش، و نیاز داشتنش به یه آدم بزرگتر از دوست داشتنش شده و این اذیتش میکنه. و حتی ترس از پشیمونی و ترس از دست دادن آدمش بزرگتر از دوست داشتنش شده. این چیزا چیزیه که اونو میترسونه. مهدیه میگه من هیچوقت نمیخوام آدما رو اینطوری کنار خودم نگه دارم.
و من موندم تو حسرت کسی که واقعا دوستم داشته باشه، اصلا به سبک خودش. بحث اینه که هیچوقت اونقدری که دوست داشته بشم دوست داشتنی نبودم. هیچوقت اونی که باید نبودم. هیچوقت کافی نبودم. چه حیف شد و چه حیف شدم. منو حتی منم دوستش نداره، کیم من اصلا. دوست داشتن چیه. اینجا کجاست.
چقدر امشب از دوست داشتن حرفه. توش سررشته ندارما ولی این چندوقته بد درگیر کرده ما رو. آره خلاصه، تو دنیایی که سلسلهی موی دوست حلقهی دام بلا بود ما در این حلقه نبودیم و هی میگفتند که ایشون فارغ از این ماجراست. ولی نفهمید کسی که ما هم دلمون خواست که تجربه کنیم و این حرفا. گور پدرش، زندهایم و امیدوار، امید به هیچ و پوچ. میرویم و میدویم و میپریم تا ببینیم نهایتش چه میشود. گور پدر دوست داشتن و عشق اصلا.