چقدر امشب از دوست داشتن حرفه. توش سررشته ندارما ولی این چندوقته بد درگیر کرده ما رو. آره خلاصه، تو دنیایی که سلسلهی موی دوست حلقهی دام بلا بود ما در این حلقه نبودیم و هی میگفتند که ایشون فارغ از این ماجراست. ولی نفهمید کسی که ما هم دلمون خواست که تجربه کنیم و این حرفا. گور پدرش، زندهایم و امیدوار، امید به هیچ و پوچ. میرویم و میدویم و میپریم تا ببینیم نهایتش چه میشود. گور پدر دوست داشتن و عشق اصلا.
غرقم توی افکارم، سر نداره، ته نداره، درخت نداره، کوچه و خیابونم نداره. هنر ندارم، استعداد ندارم، خوب نیستم، بدم نیستم، هیچی نیستم. چمه، نمیدونم، چم نیست، بازم نمیدونم. از کی داری چی میپرسی آقاجون. منم و پشیمانی است و تلوتلو خوردن در زندگی است و سیگار پشت سیگار.
سبک مکتوباتم به شمعی میماند که دیروقتیست خاموش شده، به گلی که مدتهاست پژمرده، و به دریاچهای که حالا بینمکترین شورهزار گیتیست. از اولشم چیزی نبودیما، ولی چی بودیم و چی شدیما. چه حیف شدیما. آخ.
سر به کدامین بیابان بگذارم که دمپایی حرفهای واقعبینانهی مادر به سمت رویاهای بچگانهام پرتاب نشود؟
کاش حداقل ولم میکردند تا بروم به درک. چه کسی میداند؟ شاید درک از این جهنمدره بهتر بود.