غرقم توی افکارم، سر نداره، ته نداره، درخت نداره، کوچه و خیابونم نداره. هنر ندارم، استعداد ندارم، خوب نیستم، بدم نیستم، هیچی نیستم. چمه، نمیدونم، چم نیست، بازم نمیدونم. از کی داری چی میپرسی آقاجون. منم و پشیمانی است و تلوتلو خوردن در زندگی است و سیگار پشت سیگار.
سبک مکتوباتم به شمعی میماند که دیروقتیست خاموش شده، به گلی که مدتهاست پژمرده، و به دریاچهای که حالا بینمکترین شورهزار گیتیست. از اولشم چیزی نبودیما، ولی چی بودیم و چی شدیما. چه حیف شدیما. آخ.
سر به کدامین بیابان بگذارم که دمپایی حرفهای واقعبینانهی مادر به سمت رویاهای بچگانهام پرتاب نشود؟
کاش حداقل ولم میکردند تا بروم به درک. چه کسی میداند؟ شاید درک از این جهنمدره بهتر بود.
دروغه اگه بگم هر روزم به ناراحتی میگذره، این وسطا خوشحالیم هست. ولی، خوشحالیام کوتاهن، میان ولی، خستگی در نکرده میرن و بعدش تاریکی عمیقتر به نظر میاد، چون میدونی نور ممکن بود بمونه ولی نخواست. من دلتنگ چیزاییام که دارن کمکم از یادم میرن. یه حس، یه فضا، یه نسخه از زندگی که دسترسیم بهش قطع شده.