سبک مکتوباتم به شمعی میماند که دیروقتیست خاموش شده، به گلی که مدتهاست پژمرده، و به دریاچهای که حالا بینمکترین شورهزار گیتیست. از اولشم چیزی نبودیما، ولی چی بودیم و چی شدیما. چه حیف شدیما. آخ.
سر به کدامین بیابان بگذارم که دمپایی حرفهای واقعبینانهی مادر به سمت رویاهای بچگانهام پرتاب نشود؟
کاش حداقل ولم میکردند تا بروم به درک. چه کسی میداند؟ شاید درک از این جهنمدره بهتر بود.