دروغه اگه بگم هر روزم به ناراحتی میگذره، این وسطا خوشحالیم هست. ولی، خوشحالیام کوتاهن، میان ولی، خستگی در نکرده میرن و بعدش تاریکی عمیقتر به نظر میاد، چون میدونی نور ممکن بود بمونه ولی نخواست. من دلتنگ چیزاییام که دارن کمکم از یادم میرن. یه حس، یه فضا، یه نسخه از زندگی که دسترسیم بهش قطع شده.
دلتنگ خودم، اون نسخهای که ساده خوشحال میشد، اون نسخهای که لازم نبود هر روز قویتر بودنو تمرین کنه. اونی که هنوز به امیدواری امید داشت. میدونی چی درد داره؟ اینکه دیگه حتی غمم غافلگیرم نمیکنه. انگار از قبل آمادهم که یهچیزی قراره خراب شه. نه چون بدبینم، چون تجربه دارم. ما نسل بزار ببینیم چی میشه ایم. نسلی که تصمیماش همیشه موقتیه، اینجا هیچی دووم نداره. نه قیمتا، نه قولا، نه امیدا.
وایمیسه وسط خونه. صداشو میندازه توی سرشو داد میکشه. خستهست، از دووم آوردن. از مواظبت کردن و قولایی که باید بهشون عمل کنه. از اینکه نمیدونه چرا به هر دری که میزنه تمومی نداره این حال بد. داد میکشه، مامان، مامان، مامان، چرا نمیمیمیرم؟ چیه این جون سگ آخه؟ میشه اینبار بشه که نشه و منم ببینم رنگ آسمون تیرهی مردنو؟
مامان یه لبخند پر درد میزنه، به تلخی زهر تموم اون قولایی که از دخترش گرفته. اشکای دخترک توی خفا میآن و میریزن و گلای باغچهی قالی زیر پاش خشک میشن از شوری اشکا. حالا تمام خونه پر شده از صدای سکوتی که تشعشع نورش ذهنو تیکهتیکه میکنه و میشه بغض تو گلو. مطمئنی؟ مطمئنی که دلت مردن میخواد؟ حالا گرفتگی گلو صدای مامانو متاثر میکنه و صدای هقهق دخترک به آسمون و ابرای محو و کمرنگش میرسه.
حالا خونه سنگین شده. دیگه امن نیست. دیگه نمیشه توش نفس کشید. حالا آدمای خونه همشون مردد شدن، بین بودن، ساختن، یا شاید نبودن، ترک کردن. عجیبه. شبیه فیلما میمونه. همونقدر خرد و آواره که به تصویر میکشن. و مامان چقدر قشنگ داشت توی کوچهپسکوچههای دردهاش میرقصید و دخترک چقدر بیصبرانه و بیتحمل و جسورانه حرفهاشو میزد. مامان، معذرت میخوام. معذرت میخوام ولی قول بده تو بمونی. میدونی که فقدان تو باعث میشه از بین برم؟
شاید اینروز ها هم بگذره اما یقینا گردی ازش روی زندگی خواهد موند. فراموش نخواهد شد. خاطرههای سنگین، غمناک، از کجا معلوم، شاید هم سوگی بر این نوشته نشست و غم به کمال رسید، که البته، بایستی گفت خدا نکند.
سهم اشک امشبم پر نه، لبریز شده. و آیا کسی هست که حاضر باشه من رو در آغوش بکشه؟ آیا کسی هست که بخواد من غم بیدروپیکر و بیسروسامونم رو باهاش تقسیم کنم؟ یا بازم باید بالشتم رو بغل کنم و با هوا و اکسیژنی که توی اتاق در گردشه حرف بزنم؟
از انسانها خستم واقعا. از غرورشون. از احساسات کجوماوجشون. از سر تا پای خودشون و مادرشون و خواهرشون. اگر دین و مذهب و شرع و اینها مجوزشو بهم میداد به فحاشی هم میبستمشون. حالا نمیگم همشون، ولی چرا، اکثرشون.