سیگار را بر لب میگذارم؟ نه نه. من سیگاری نیستم. عوضش سیگار را روشن میکنم، میگذارمش را بسوزد. سرم را میگیرم روی دودی که بلند میشود، بوی درد میدهد، بوی گس غم، بوی گند عادت. راستی سیگار چه گران شده، پول خون پدرم است، پول کلیههای برادرم. سیگار. چه لفظ غریبی، چون من که سیگاری نیستم. ولی مگر بابا باورش میشود که من سیگار نمیکشم؟ میگوید بوی دود میدهی دخترک دربهدرشده. بیچاره بابا، بیچاره بابا که نمیداند دخترکش کجای جهان ایستاده. بیچاره بابا که نمیداند من واقعا که هستم. مگر خودم میدانم؟