میگن صبر داشته باش، تحمل کن، درست میشه. اما نه، وقتی نه نفسهایی که فرو میره ممد حیاته و نه اونا که برمیاد مفرح ذات پس دیگه هیچی درست نمیشه. هیچی درست نمیشه.
من کیم؟ گمشدهای در پی شامپوی حیات؟ حالا حیاط بود یا حیات؟ شامپوی حیات بود که بریزیم رو سرمون و بسوزه چشمامون از غم و خلأ این دنیا و غرق بشیم تو فرکانس صدای نهنگ پنجاهودوهرتزی تنها؟ یا شایدم شامپوی حیاط بود، همون شامپوی خاطرات، که بریزیم رو سرمون و ما رو ببره تو حیاط خونهی مامانبزرگ و بچهها که آویزون شده بودن به درختای انگور و غوره میخوردن؟ خل شدم؟ آره. آره که خل شدم. مثل همیشه. به قول یکی که میگفت، دیگه به جایی رسیدم که دلقک درونم نشسته گوشهی درونم و داره گریه میکنه.