نیاز نیست همیشه قوی باشی. وقتاییام که پناهی نیست میتونی گریه کنی، ضعیف باشی، بلغزی، برقصی، بیفتی، بمیری. مثلا جمعهها، جمعهها رو میشه غم داشت، میشه بد بود، میشه پاشید، فرو. اصلا به قول ترمه، ای ظلمت عصر جمعه، با من غمدیده بساز. نمیسازی؟ خب پس بیا چاووشی بزاریم و با هم بسوزیم که این دنیا با ما سر ناز کردن برداشته و ما دست و پا شکستهایم و معذور از ناز خریدن. ما به جایش مینویسیم و چای مینوشیم و به آجرهای خانهی همسایه که از پنجره پیداست زل میزنیم.
نمیشه آدما رو وادار کرد که دوستت داشته باشن، یا اینکه به زور دوستشون داشت. شاید باید رها کرد، نه به خاطر خودمون، به خاطر خودشون. باید ترک کرد تا بیشتر بهشون آسیب نزنیم. شاید بهتره ترک کنیم تا اینکه تحمل کنیم. اصلا، شاید بهتره توی زندگی خودمون زندگی کنیم؟
کاش میشد به آدمها بفهمونم که، من آدم بدیام. بهدردنخورم. غرغروام. یه اعترافه. اینکه، فاخر نیستم، نویسنده نیستم، ورزشکار قابلی نیستم، دختر خوبی برای مامان نیستم. هیچ دستاورد خاصی جز اینکه زنده موندم ندارم. به هرکسی میگم من آدم خوبی نیستم فکر میکنه شکستهنفسی میکنم یا دنبال توجهم. دیگه اما نمیدونم چطور باید سادهتر بگم که متوجه بشن. به قول یکی، حتما باید نزدیکم بشی دهنت سرویس بشه تا بفهمی؟ من از دور قشنگترم. کاش آدما بزارن همون دور بمونم. دور، مثل ابرا، مثل ماه، مثل ستارهها.