هنوزم خوشحال نیستم. حتی امید هم کوچیکه برام، اگه بخوام برم سراغ استعاره؟ خب، تیر خوردم. زخم های زیادی دارم. حتی بالهام رو هم چیدن. تنهای تنهام. ولی خب که چی؟ به درک. من هنوز وقتی از خونه میرم بیرون اگه یه برگ خشک ببینم پامو میذارم روش تا خشخش کنه، حتی اگه دیگه مثل قدیما بابتش ذوق نکنم ولی همین معنی زندگیه. امروز گرامی گفت تسلیم شدن ارادهتو ازت میگیره، تو که نمیخوای تسلیم ذهن خودت شی؟ و من به این فکر کردم که شاید باید با خودم بجنگم و یه فرد شاد عجیبغریب تحویل جامعه بدم که آدما با دیدنش بگن خوشبهحالش، عجب آدم سرزندهایه، حتی اگه ندونن پشت اون سرزندهبودن چی داره میگذره.