اینجا مریضه، جهان فاسد مردمه، قتلگاه آرزوهای خفتهست. حالا غروب شده و دست نوازش به سر خودم میکشم که اینجا "شهریه که همشون مسافرن، چمدونا رو بستن و همیشه حاضرن." منم از همین مردمم، میخوام اینجا رو ول کنم و برم. الان برم، نه وقتی که روحم پیر شد و چشمام خمار و اسیر شد. الان برم، نه وقتی که جنگ تموم شد، نه وقتی خبرا ضد و نقیض شد، نه اونموقعی که زیر پام خالی و خون رقیقم غلیظ شد. من باید هرچهزودتر برم.