اینجا مریضه، جهان فاسد مردمه، قتلگاه آرزوهای خفتهست. حالا غروب شده و دست نوازش به سر خودم میکشم که اینجا "شهریه که همشون مسافرن، چمدونا رو بستن و همیشه حاضرن." منم از همین مردمم، میخوام اینجا رو ول کنم و برم. الان برم، نه وقتی که روحم پیر شد و چشمام خمار و اسیر شد. الان برم، نه وقتی که جنگ تموم شد، نه وقتی خبرا ضد و نقیض شد، نه اونموقعی که زیر پام خالی و خون رقیقم غلیظ شد. من باید هرچهزودتر برم.
یه روزی بالاخره میفهمیم که هیچکس مسئول پر کردن خلأهای ما نیست. از یه جایی به بعد، دیگه مسئولیت صفر تا صد زندگیت با خودته. مسئول اشتباهاتت، انتخابهات، آدمهایی که وارد زندگیت میشن، چیزهایی که تحمل میکنی، عادتهایی که میسازی و حتی اینکه چند بار اجازه میدی یه اتفاق دوباره توی زندگیت تکرار بشه.
خودتی که باید خودت رو تربیت کنی. یاد بگیری با کی نشستوبرخاست کنی، کجا نری و کجا بری، به چه آدمایی نزدیک شی، کجا حدومرز بذاری و چقدر از خودت رو در اختیار هر آدم و هر موقعیتی قرار بدی. یاد میگیری که باید ادامه بدی و غر نزنی و برسی. یاد میگیری که موفقیتت فقط برای خودت ارزشمنده و باختنت چیزیه که به چشم آدما میاد. پس نباز. تلاش کن که نبازی.