یه روزی بالاخره میفهمیم که هیچکس مسئول پر کردن خلأهای ما نیست. از یه جایی به بعد، دیگه مسئولیت صفر تا صد زندگیت با خودته. مسئول اشتباهاتت، انتخابهات، آدمهایی که وارد زندگیت میشن، چیزهایی که تحمل میکنی، عادتهایی که میسازی و حتی اینکه چند بار اجازه میدی یه اتفاق دوباره توی زندگیت تکرار بشه.
خودتی که باید خودت رو تربیت کنی. یاد بگیری با کی نشستوبرخاست کنی، کجا نری و کجا بری، به چه آدمایی نزدیک شی، کجا حدومرز بذاری و چقدر از خودت رو در اختیار هر آدم و هر موقعیتی قرار بدی. یاد میگیری که باید ادامه بدی و غر نزنی و برسی. یاد میگیری که موفقیتت فقط برای خودت ارزشمنده و باختنت چیزیه که به چشم آدما میاد. پس نباز. تلاش کن که نبازی.
و درود به غمی که چشمهای آدمی رو باز میکنه. بخشی از من هست، که فقط توی روزهای سخت و غمانگیز سر و کلهش پیدا میشه، تلاشگره، خوش فکره، آروم و زایندهست. و من اسبهای رمیدهی ناامیدی رو در سینه نگه میدارم و امروز رو به بیشهزار دیگهای سر میزنم برای شکار آهو. به پرنده یادآوری میکنم که اگرچه شاخههای سیب شکسته ولی هنوز لانه ویران نیست، هنوز شاخههای گلابی رو داره، شاخههای درخت نارنگی رو.