و درود به غمی که چشمهای آدمی رو باز میکنه. بخشی از من هست، که فقط توی روزهای سخت و غمانگیز سر و کلهش پیدا میشه، تلاشگره، خوش فکره، آروم و زایندهست. و من اسبهای رمیدهی ناامیدی رو در سینه نگه میدارم و امروز رو به بیشهزار دیگهای سر میزنم برای شکار آهو. به پرنده یادآوری میکنم که اگرچه شاخههای سیب شکسته ولی هنوز لانه ویران نیست، هنوز شاخههای گلابی رو داره، شاخههای درخت نارنگی رو.
و شما هم جای اشتباهی رو میگردی، من هستم اما نه اونجا که همه هستن. دنبال من بگرد ولی سراغم رو از تفاوتهام بگیر، به خونه من بیا ولی به خلوتم، دور از هیاهو. که من، گرچه رویاهام رو باخته بودم ولی زندگیم رو نه. از اهالی اون دشتم، دشتی که اسبهاش گریه میکنن اما تاخت میرن.
میگم زندگی شما ازتون فرار نمیکنه؟ یه همستر نیستید تو چرخ بازی دنیا؟ همیشه عقب نمیفتید؟ دنیا باهاتون سر لج نداره؟ به دوست داشتنا اعتماد دارید؟ بلدید آدمارو ببخشید؟ وسط خیابون گریهتون نمیگیره؟ کاراتون بیشتر از توانتون نیست؟ یکی یکی روابطتون سرد نمیشن؟ کم نمیارید؟ وسط روز سرتون گیج نمیره و بیفتید؟ چرا پس من هرچی میدووم بازم به پای سرعت زندگی نمیرسم. امتحان الهی انقدر طولانی آخه؟ الو خدا، هستی؟