رنج مستهلککنندهای درونمان پیچ میخورد. قصه میخوانیم. قصهی شاه پریان. سرمان پر از درد است و فکر معجزه. افتادهای، من هم افتادهام. روی تختی که بوی تن سرد میداد. قطره شدیم و افتادیم، از چشم هم. زندگی را تمنا میکنیم. اصلا زندگی کردن شجاعانهترین کار ممکن است. سخت ترین شغل دنیاست. تسلیم نشدن کار شوالیههای داستان است. خستهایم، عادیایم. جلو میرویم و عقب میمانیم. خب بمانیم. بگذار بشود، هرچه میخواهد بشود بشود. پاییز شد. نسیم نیست، خشم ابر است، باران است که از سرو چشمهامان میریزد پایین. اژدها میشویم و غم را میخوریم. چه کسی میخواهد جلویمان را بگیرد؟