و پاییز فصل مرگ قاصدکها بود. فصل خستگی برگ از درخت. فصل ورق خوردن دفتر خاطرات. فصل باد. فصل جمعه. دلتنگی. شعر. جواد میگفت از پاییز متنفره. گفت اگه خرمالو ببینه سکته میکنه. گفت چیه این رنگای نارنجی و زرد به هم پیچیده. چیه این پاییز، همین که میاد یکی دلش میگیره. یکی میره. یکی میمیره. بابا پاییز فصل عاشقاست، به ما نیومده که. ما نهایتا اشکشو بریزیمو و رفتنشو ببینیم. ما نهایتا قاصدک ببینیم و ندونیم چی آرزو کنیم. ما نهایتا بتونیم چاووشی گوش بدیم و زل بزنیم به سقف ترک خوردهی اتاق. پاییز که فصل ما نبود.