و پاییز فصل مرگ قاصدکها بود. فصل خستگی برگ از درخت. فصل ورق خوردن دفتر خاطرات. فصل باد. فصل جمعه. دلتنگی. شعر. جواد میگفت از پاییز متنفره. گفت اگه خرمالو ببینه سکته میکنه. گفت چیه این رنگای نارنجی و زرد به هم پیچیده. چیه این پاییز، همین که میاد یکی دلش میگیره. یکی میره. یکی میمیره. بابا پاییز فصل عاشقاست، به ما نیومده که. ما نهایتا اشکشو بریزیمو و رفتنشو ببینیم. ما نهایتا قاصدک ببینیم و ندونیم چی آرزو کنیم. ما نهایتا بتونیم چاووشی گوش بدیم و زل بزنیم به سقف ترک خوردهی اتاق. پاییز که فصل ما نبود.
و اما به قول آقا قیصر امینپور، سراپا اگر زرد و پژمردهایم، ولی دل به پاییز نسپردهایم. چو گلدان خالی، لب پنجره، پر از خاطرات ترک خوردهایم. اگر داغ دل بود، ما دیدهایم. اگر خون دل بود، ما خوردهایم. اگر دل دلیل است، آوردهایم. اگر داغ شرط است، ما بردهایم. اگر دشنهی دشمنان، گردنیم. اگر خنجر دوستان، گردهایم. گواهی بخواهید، اینک گواه؛ همین زخمهایی که نشمردهایم. دلی سربلند و سری سر به زیر، از این دست عمری به سر بردهایم.