-من نمیخوام یه بازنده باشم. +کی بهت گفته که تو یه بازندهای؟ - اونا از بازندهها متنفرن بابا. +میدونی بازندهی واقعی کیه؟ بازندهی واقعی اونایی هستن که اونقدر از برنده نشدن میترسن که حتی براش تلاشم نمیکنن. تو داری تلاش میکنی مگه نه؟ -اوهوم. +خب پس. تو یه بازنده نیستی. فردا بهمون خوش میگذره، خب؟ - باشه.
امید به این معنا نیست که انتظار داشته باشیم همه چیز خوب پیش برود یا پایان خوشی در کار باشد. چیزیست که به وضعیت بیرونی وابسته نیست، حتی وقتی هیچ تضمینی برای نتیجه وجود ندارد هم میتواند باشد. امید بیشتر به این معناست که آدم کاری را انجام دهد که آن را درست میداند، نه چون مطمئن است به نتیجهی خوب ختم میشود، چون چارهای جز انجام دادنش نیست.
الان هم حقیقت این است که امیدوارم. امیدوارم اما جان هیچچیز در من نیست. ارتباط،محبت، تعامل، خوشرویی، کلمات، هیچکدام. برج زهرمارم. تکه گوشتی تلخ. تماما تظاهر. روی تخت زیر پنجره جمع شدهام یک گوشه، فکر میکنم کی تمام میشود اینهمه درد، نمیشود، و من مچالهترم. جان بودن و نبودن، هیچیک در من نیست، و نیستی؟ به حضور و غیابم کشیده که نه، لگد میزند. مینویسم تا فرار کنم و به زنجیر کشیده میشوم. این هم از این.