امید به این معنا نیست که انتظار داشته باشیم همه چیز خوب پیش برود یا پایان خوشی در کار باشد. چیزیست که به وضعیت بیرونی وابسته نیست، حتی وقتی هیچ تضمینی برای نتیجه وجود ندارد هم میتواند باشد. امید بیشتر به این معناست که آدم کاری را انجام دهد که آن را درست میداند، نه چون مطمئن است به نتیجهی خوب ختم میشود، چون چارهای جز انجام دادنش نیست.
الان هم حقیقت این است که امیدوارم. امیدوارم اما جان هیچچیز در من نیست. ارتباط،محبت، تعامل، خوشرویی، کلمات، هیچکدام. برج زهرمارم. تکه گوشتی تلخ. تماما تظاهر. روی تخت زیر پنجره جمع شدهام یک گوشه، فکر میکنم کی تمام میشود اینهمه درد، نمیشود، و من مچالهترم. جان بودن و نبودن، هیچیک در من نیست، و نیستی؟ به حضور و غیابم کشیده که نه، لگد میزند. مینویسم تا فرار کنم و به زنجیر کشیده میشوم. این هم از این.
ببخشید زندگی اما من دوستت ندارم. ببخشید مامان اما من شوقی ندارم. ببخشید امید، اما من مدتیه که دندون از روی جگر برداشتم و درونم جنگی پر از خونه. ببخشید از شما ولی این روزا مردن تنها چیزیه که بهش فکر میکنم. ببخشید که نمیتونم مثل آدمهای روشنفکر یا خوشبین باشم. ببخشید بابا که به دنیا اومدم. حق با تو بود. شاید همه چیز از ابتدا به اشتباه بود. شاید من اشتباه بودم.