حقیرانه بود، قبول دارم. تکیه به دیوار زندگیای زده بودم که دیوار نبود که، تار عنکبوت بود. با یک فوت وا میرفت و این پاهای خسته چه کوههایی بودند که برجا ماندند. ماندند و رها نکردند و فعل رفتن صرف نکردند. هرکه دور گردون یک دو روزی بر مرادش نرفت و دنیا و دود و سوختن او را نساخت رفت. رفت و رفت و رفت. آدمها آدمند دیگر. ما انگاری آدم نبودیم ولی.