حقیرانه بود، قبول دارم. تکیه به دیوار زندگیای زده بودم که دیوار نبود که، تار عنکبوت بود. با یک فوت وا میرفت و این پاهای خسته چه کوههایی بودند که برجا ماندند. ماندند و رها نکردند و فعل رفتن صرف نکردند. هرکه دور گردون یک دو روزی بر مرادش نرفت و دنیا و دود و سوختن او را نساخت رفت. رفت و رفت و رفت. آدمها آدمند دیگر. ما انگاری آدم نبودیم ولی.
آدم رها میکند و رها میشود و رها، رها، رها. آزاد و ما برای ما. کسی نیست. ماها خودمانیم. به هم برسیم و نرسیم دستآخر نتیجه میشود هجر و فراق و اشک. تنهایی همیشه بَرَندهتر است، بُرَندهتر است. نامهی آخرم باشد و آخر نامهام. سلام بیوجود. تنهایی زندگی را بمیر. خدا نگهت دارد تا این خرافهی دنیای دیگر.
سرت را بالا بگیر دنیا. دست مریزاد. تو که تا اینجا آمدی. این جسم نحیف و روح ضعیف هم بیش از این ارزشش را ندارد. کار را آن کرد که تمام کرد پس تمامش کن. غلاف بشکن و مرا به دیرینه آرزویم پیوند بزن. شمشیر در این قلب خاکخورده فرو بر، دستانت را به سرخی خونم بکش و به آسمان ببر. شاید که صدای قصهام به گوشهای سنگین ابرها برسد و ابری، بارانی، رحمتی. که جز این اگر باشد، اینطور بگویم. که این درخت سوختهی لبخند دگر سرو آزادهی بلند نخواهد شد. و دیگر به هیچ نخی نمیتوان لباس پارهپارهی اعتماد را وصلهوپینه کرد.