دیدم که دیدنِ رُخَت از دور بهتر است(:
صحبت گذاشتم؛ زِ تماشـــائیان شدم...(:
و امروزِ خسته کننده..(:
[انقدر حرف زدیم توی کتابخونه؛ که نزدیک بود بغلیمون ما رو بندازه بیرون]
آخرین روزِ دیِ صفر سه🤍(:
- رفتم از خالِق بخواهم؛
یک دو روزی مرگ را؛
پاسخ آمد؛به خیالت زنده بودی تا کنون؟( :
- در جوابِ این که میپرسی: هنوز تنهایی یا نه؟
باید بگویم؛
خستهتر از آنم که دوباره؛
خودم را به کسی یاد بدهم..(: