دلم تنگ است می دانی؟؟
در بغض هر شبم فرو رفته ام
تا به خودم می آیم صبح می شود و باز تکرار صدایت و مرور خاطرات رویت امانم نمی دهد
چگونه فراموش کنم آن روزهایی که آرزو میکردم تمام نشود؟
ابرها..
نامههای مچالهی منند
که بغضهایم را در آنها مینویسم
و به دست باد میسپارم
تا برایت بخواندش..!
هدایت شده از خانهانتهایِخیابانِ۲۴۵؛
در نهایت چهارشنبه عزیزم
میتونم با خیال راحت سرم رو روی بالش بزارم.
من اون زمستونی رو میخوام..
که دست هم سرویسیم یخ میزد
و من دستشو گرم میکردم:))))