هدایت شده از خانهانتهایِخیابانِ۲۴۵؛
در نهایت چهارشنبه عزیزم
میتونم با خیال راحت سرم رو روی بالش بزارم.
من اون زمستونی رو میخوام..
که دست هم سرویسیم یخ میزد
و من دستشو گرم میکردم:))))
کولی اِمروز کَفِ دَستِ مَرا خواند و نِوِشت
یِک نَفَر داشت به چَشمانِ تو عادَت میکرد..