+همیشه چای کم رنگ مینوشید..
اگر چای پُررنگ میشد،
از طرفِ دیگرِ لیوان نمیتوانست مرا ببیند!(((:
شارِع ِالقَـمَـر؛
_
گفته بودی با قطار این بار خواهی رفت و من
مانده بودم که چطور این چرخ را پنچر کنم..(:
هدایت شده از حُبّ
شنیدم دست باران قصد موهای تو را کرده ،
برایت چتر آوردم که باران را بسوزانم .
کسانی که در روحمان گُل میکارند را
کجای دلمان بگذاریم
که خوب نگهِشان داریم؟
شارِع ِالقَـمَـر؛
_
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را..
« فاضل نظری »