از درون آشفته و ظاهر چون کوهی استوار
رنــجها اینگـونه ما را مَـرد بار آوردهاند..
شانهاش را برد با خود؟
ای دلم غمگین مباش
تکیهکردن بر غبارِ کهنهدیواری بس است . . !
شارِع ِالقَـمَـر؛
_
دستم را بفشاری
واژه میبارد و شعر میچکد..
دستت را بفشارم
پنج شیشه عطر
کف دستم می شکند..!
غزلهایی که بر رویت اثر گفتی ندارد را
برای ماه میخواندم نظر میکرد پایین را..(:
آمـدی بر سر قبرم، نشـد از قبـر درآیم (:
تازه فهمیدهام این بندِکفن فلسفه دارد..!
دلتنگی آدم را به خیابان میکشد
دلتنگم؛ و مردم نمیفهمند
قدم زدن گاهی؛
از گریهکردن غمانگیزتر است!