شارِع ِالقَـمَـر؛
+ ميشه وقتى بامن حرف ميزنى هى به من خيره نشى؟ - مشكلش چيه؟ + نمی شنومـ چى ميگى خب(':
تندیسِبهترینآدمِرویزمینهمتعلق
میگیرهبهاونیکه ؛
- میفهمهخیلیدوستشداریوبازم
آدممیمونه . !(':
ولأنني أحبك..
أذكرك في كل حينٍ
وأراك في كل مكانٍ
أريد أن أدمن في حبك
لكنني أخاف.. وأخشى..
أخشى البعد.. والفراق..
ولذا تراني.. لا أوغل..
ولا أغوص في بحر العشق
بل أكتفي بجرعة عابرة من نهر الغرام..
🪐٢
تو هم یک روز میآیی و شادی برنمیگردد
بیا، اما بدان که مـن به غمهایم وفــادارم..
او را راحت گذاشتم
نگفتم همه چیز درست میشود
برای آرام کردنش تلاشی نکردم
گاهی اوقات بهتر است همهچیز را آنطور که هست رها کرد
اندوه را آزاد گذاشت، تا دورهاش را بگذراند..
به ناز خُفته چه داند که دردمند فراق
به شب چه میگذراند علیالخصوص غریب..
به من بگو
فراموشی را کجا میفروشند
و کجا میتوانم
رخسار پیشین خود را بیابم
و چگونه میتوانم به خود بازگردم؟
«محمود درویش»