تو هم یک روز میآیی و شادی برنمیگردد
بیا، اما بدان که مـن به غمهایم وفــادارم..
او را راحت گذاشتم
نگفتم همه چیز درست میشود
برای آرام کردنش تلاشی نکردم
گاهی اوقات بهتر است همهچیز را آنطور که هست رها کرد
اندوه را آزاد گذاشت، تا دورهاش را بگذراند..
به ناز خُفته چه داند که دردمند فراق
به شب چه میگذراند علیالخصوص غریب..
به من بگو
فراموشی را کجا میفروشند
و کجا میتوانم
رخسار پیشین خود را بیابم
و چگونه میتوانم به خود بازگردم؟
«محمود درویش»
نقــشی ضعیـف بودیم بر صفـحهٔ شکـستن
چون های روی شیشه، رفتیم...رفته رفته..
توی کارتن تام و جری هم وقتی تام
دپرس میشد و کاری به موشه نداشت موشه نگرانش میشد :)