نه آرامشت را به چشمی وابسته کن،
نه دستت را به گرمای دستی دلخوش!
چشم ها بسته می شوند و دست ها مشت میشوند...
و تو میمانی و یک دنیا تنهایی...!
هرچند میرود، بروم چای دم کنم..
شاید کمی نشست.. خدا را چه دیدهای..(:
مجید_ترکابادی
هدایت شده از مُشتاق إِليك
بعضی چشما یه جوری لمست میکنن که هیچ دستی هیچوقت نتونسته ...
مییابم از خود حسرتی،
باز از فـــراقِ کیست این؟
آمادهٔ سد گریهام؛ از اشتیاقِ کیست این؟
از تو برکندنِ دل ممکن اگر بود مرا..
به تمنای تو کِی اینهمه جان میکندم؟
ثنایی_هروی
هدایت شده از 'ماهـ'
مغزم؛مغزم درد میکند از حرف زدن
چقدر حرف زده ام؛
چقدر در ذهنم حرف زده ام..!