حواسم پرتِ زیباییات شد
منِ دست و پا چلفتی
نصفِ بیشترِ شعرم را ریختم زمین!
فقط ماند
یک دوستت دارمِ ساده..
خرد را گفتم اندر عاشقی دخلی بکن، گفتا
غریبم؛ رسم این کشور منِ مسکین نمیداند..
خسرو_دهلوی
شارِع ِالقَـمَـر؛
-آخه مگه زور زورکی میشه لبخند زد؟
دلِ کسی خوش نباشه که نمیتونه بخنده؛ آقای عکاس!
ماندهام، احمد پیمـبر بود یا عـطار عشق!
بس که سلمانها مسلمان کرد با بوی علۍ؏..