یکی ایستاد و رسید
یکی دوید و نرسید
قسمت غصهدارِ قصه این بود
ایستادهها با تمسخر برایمان دست تکان دادند..
هدایت شده از حَـــنیـ ـن ؛
هرباٰر ،
شب میاٰد تو اتاق و
ازم میپرسه :
از پس ِنبودنش برمیاٰی ؟!
کسی بدون تو
باور نکرده است مرا
که با تو نسبت «من»
چون «دروغ» با قسم است!
فاضل_نظری