پس از سالها آمدهای
رو به رویم نشستهای
اشك میریزی؟
تو نمیدانی بارانِ یکریز هم؛
هیچ ماهیِ روی خاك افتادهای را زنده نمیکند؟!
هدایت شده از حَـــنیـ ـن ؛
خواست دستهاٰیش را بپیچد دورش
تا بلکه خوابش بگیرد .
یادش آمد دستش همیشه کوتاه بوده
از همه چیزْ، از همه جاٰ . .
گمان مَبر که فراموش کردمت ، هیهات
زِ پیشـم ارچـه برفـتی، نرفـتی از یـادم..
من و توانِ بدونِ تو زیستن؟ هرگز!
تو دور باش!
تو کمرنگ باش! اما باش..
محمد_عزیزی
هدایت شده از - پُراَزخآلے -
شانه هایت ساعتی چند؟ بگو، میخرمش!
گاه خرجِ گریههایم سخت بالا می رود.