آمدی در دل و برخاست به تعظیمِ تو جان
بنِشین ورنه محال است که جان بنشیند..(:
- آغـوشِطُ ممنوعهترین
نقطهی شهر است
ما جَد و پدرجَد همه ممنوعه پسندیم🤍
باز با گریه به آغوش تو بر می گردم
چون غریبی که خودش را برساند به *وطن*]
/فاضل نظری/
در قنوتم ز خدا «عقل» طلب میکردم
«عشق» اما خبر از گوشهی محراب گرفت..
/فاضل نظری/