باز با گریه به آغوش تو بر می گردم
چون غریبی که خودش را برساند به *وطن*]
/فاضل نظری/
در قنوتم ز خدا «عقل» طلب میکردم
«عشق» اما خبر از گوشهی محراب گرفت..
/فاضل نظری/
شارِع ِالقَـمَـر؛
-
+گفت: لطفا بگذار شکرِ در قهوه ات باشم
- با سردی گفت: قهوه ام ساده است..
شنیدهام که تو پرسیدهای نمرده هنوز؟
خبـر گرفتهای از حـالِ من، عجـب دارد..
محمد_عزیزی
هدایت شده از _قلبـ ها_
تمام اون لحظاتی که وانمود کردم نگاهت نمیکنم،
حواسم بهت بود .
هدایت شده از -نامههای اتوبوسی-
«لم يكن الكلام مُهمًا بل صوتُك»
سخن مهم نبود، بلکه صدایت اهمیت داشت .