ࢪك بگویم، از همہ ࢪنجیده ام
از غࢪیب و اشنا تࢪسیده ام
ࢪد پاۍ مهࢪبانۍ دگࢪ نیست
من تمام کوچہ را گࢪدیده ام.
سالها از بس ك خوشبین بوده ام
هࢪ کلاغي ࢪا کبوتࢪ دیده ام
وزن احساس شما ࢪا باࢪ ها
با ترازوي خودم سنجیده ام
بیخیال سردی آغوش ها
من بہ آغوش خود چسبیده ام
من شما ࢪا باࢪها و باࢪها
لا بہ لای هࢪ دعا بخشیده ام
من تمام گࢪیہ هایم را شبي
لا به لاي واژه ها خندیده ام..
کاش برایت نامه مینوشتم
افسوس که آدمی نمیتواند برای قلبش
نامه بنویسد..
•|دیدمماداک|•
از منتظر موندن،متنفرم.
منتظر موندن برا اینکه یکی بیاد؛
یا یکی جواب پیاممو بده؛
یا هرچی.
شارِع ِالقَـمَـر؛
_
- چه میکنی؟
+با خودم حرف میزنم.
-بعدش؟
+احمقی مانند ت می آید و سخنم را قطع میکند.