-حُفرهای بود پُر از خون وسطِ سینهی من-
-مِهرَت افتاد به قَلبَم،ضربان شکل گرفت-
هدایت شده از سین بزن مؤمن ؛
بگذار که یک عمر فقط قهوه ببویم ،
تا بلکه فراموشکنم عطر تنت را .
-مانده ام!لحظهی پیچیدنِ عطرِ تو به شهر!-
-ملک الموت پیِ چند نفر میآید؟-
-شیخ با من سخن از عالَمِ عُقبی میگفت-
-گفتمش شیخ؟به آنجا که رَوَم او هم هست؟!-