ادمهارا آرام آرام دوست داشته باشیم!
هربار چایِ داغ را با عجله سر کشیدیم،
سوختیم...!
-رفتُ از گریهیِ طوفانی ام اَندیشه نکرد-
-چه دِلی داشت خدایا!که به دریا زدُ رفت-
آدمی که میخاد بره؛ میره..
داد نمیزنه که میخام برم !
داد میزنه که نزارن بره..( :
<دیالوگ>