جهان عزیزم ،
امید دارم روزی، در کنار هم، در کوچه پس کوچه
های شهر، از اعماق روحمان، برای زوج های عاشق
و نا امید بنوازیم، و در احساسشان شریک شویم.
جهان عزیزم! برایم بنویس اکنون من، در این بَلبَشو چگونه بدون هیچ نگرانی ای سر بر بالینم بگذارم، و اطمینان داشته باشم که سرت بر روی بالینت هست و دم و بازدَمَت میزان و به اندازهست؟
شب قبل از خواب ابراز نگرانی میکنم، اشک میریزم و مابینش به خواب میرم. خوابتو میبینم، با هم حرف میزنیم، توی بدترین شرایط چرت و پرت میگیم و میخندیم، حست میکنم، و قلبم شاد میشه. صبح بیدار میشم، نوتیفتو میبینم، و می فهمم که خوبی و هنوز هستی.
و خدا رو شکر که هستی.
یک مهر
جهانم، دلتنگ توام، و منتظر و تشنه ی صحبت طولانی با تو. اما، همینکه بدانم جایی در گوشه ی این دنیا، زنده ای و نفس میکشی، سالمی و راحت قدم بر می داری، قلبم آرام میشود. دلم میخواست برایم از اتفاقات روزمرهات که به تازگی تجربه کردی بگویی، و من گوش بدهم.
دلم میخواست ساعت ها باهم در مورد مسائل مختلف صحبت کنیم و نظر بدهیم، و در نهایت با خنده هایمان به بحث ها پایان بدهیم؛ اما افسوس، افسوس که نه شرایط رو به راهست، و نه احوالاتم مساعد.