ریحانه: مگه آدم چند بار تو زندگیش یه چیزی رو از اعماق قلبش میخواد که همون یه بارم بهش نرسه؟
قبلا که دلم ازت میگرفت، یا احساس نادیده شدن میکردم، رفتن راه حل خیلی خوبی بود.
ولی الان دیگه رفتن و نبودن یه امر عادی محسوب میشه، و من حوصله ندارم انجامش بدم.
لطفا بدون درکِ نبودنم، بودنم رو ببین.
جهان، نگاه ها! نگاه ها خیلی عجیبن،
یهو توی یه میکروثانیه، به هم گره میخوره،
دلت هری میریزه، بغض به گلوت چنگ میزنه،
و چشمات اشکی میشن.
خوبه که هنوز خوابتو میبینم.
این طوری احساس میکنم روحامون هم سفر میشن باهم. راستش رو بخوای، جهان، من برای زنده موندن، به حس کردنِ تو خیلی نیاز دارم. هر بار توی خوابام، روح وارانه، روحمو نوازش میکنی، قلبم رو لمس میکنی، و کلِ حس های روزمو می سازی. ممنونم. لطفا بیشتر به خوابام سر بزن.