هدایت شده از |بوکترُوِرت|
كتَبْنا من الأمل وَ كلامُنا تُنبِت.
از اُمید نوشتیم و «کلماتمان» جوانه زدند..
آخ. کاش با تو یکی خاطره نداشتم. حالمو به هم میزنی. کاش میتونستم گذشتمو پاک کنم، تو
یکی از همون لکه نحسای زندگیمی، که توی همون لحظاتی که کنار هم بودیم، احساسِ خوب مصنوعی ای بهم می دادی، ولی بعدش... ولی الان.
کاش فراموشم کنی، و یادت بره. کاش چیزایی که منو یادت میندازه رو از بین ببری. کاش من برات لنگه ی نحس نباشم، اما خاطره ی خوبی باشم که
فراموشم کردی و گذاشتی توی همون گذشته بمونم. کاش چیزای بینمون، بین ما بمونه، و جایی گفته نشه. لطفا به یادم نیار، و لطفا به یادم نیا.
بزار فراموشت کنم. بزار از یاد ببرمت. لطفا؟
یه تیکههایی از گذشته هست که مثل لکه میمونه، هر احساسی که تجربه کردی، هر آهنگی که شنیدی، و حتی بعضی از آدمهای اون دوران، همهشون تبدیل میشن به قسمتی از همون لکه، وصلهای ناجور و پاکنشدنی، و مشکل لکهها هم دقیقا همینه، اینکه نه اونقدر بزرگن که اثرگذار باشن و نه اونقدر کمرنگ که بشه نادیدهشون گرفت، اما بذار با این یکی هم کنار بیاییم، توی دنیایی که عواقب، کشدارتر از لحظهی انتخابه؛ نباید از هیچ وصلهی ناجور و لکهای گلایه کرد، اصلا به قول سامبرا؛ «کیه که گاهی لکهی زندگی دیگری نبوده باشه.»
-محیص
جهان، انگار غصه یه نوع غذاست، که هرچی می خورم سیر نمیشم، و اونقدر در برابرش سست عنصرم، که می تونم غصه های بقیه رو هم بخورم.