یه تیکههایی از گذشته هست که مثل لکه میمونه، هر احساسی که تجربه کردی، هر آهنگی که شنیدی، و حتی بعضی از آدمهای اون دوران، همهشون تبدیل میشن به قسمتی از همون لکه، وصلهای ناجور و پاکنشدنی، و مشکل لکهها هم دقیقا همینه، اینکه نه اونقدر بزرگن که اثرگذار باشن و نه اونقدر کمرنگ که بشه نادیدهشون گرفت، اما بذار با این یکی هم کنار بیاییم، توی دنیایی که عواقب، کشدارتر از لحظهی انتخابه؛ نباید از هیچ وصلهی ناجور و لکهای گلایه کرد، اصلا به قول سامبرا؛ «کیه که گاهی لکهی زندگی دیگری نبوده باشه.»
-محیص
جهان، انگار غصه یه نوع غذاست، که هرچی می خورم سیر نمیشم، و اونقدر در برابرش سست عنصرم، که می تونم غصه های بقیه رو هم بخورم.
جوادی:
ما مناسب ترین آدم های ممکن بودیم برای هم،
که توی نامناسب ترین زمان ممکن برخوردیم به هم!
تو خسته بودی از زخم های روی تنت،
من خسته از مرهم گذاشتن روی تن زخمی آدم ها و نماندنشان..
هدایت شده از 𝖡𝖳𝖬
چشم رو هم بزار لیلی ،
چشماتو ببند و بزار ارامش تورو بغل کنه و ضربان قلبتو پایین بیاره ،
بزار برای یه بارم که شده فکر کنی همه چی درست شده و تو الان داری از ته دلت میخندی، چشماتو ببند و تو تاریکی پشت پلکات غرق شو ، حس کن وسط یه داستان کلاسیک تو قرنها قبلی ، تصور کن با یه اهنگ فرانسوی میرقصی و دفتر نقاشی قدیمیتو نگاه میکنی ، غرقشو لیلی ، غرق تاریکی پشت پلکات .