در آغاز سال نو در آغوش میگیرمت، و آرزو دارم سال قابلتحملی داشته باشی، چون تمایلی نداری دربارهی افسانهی شادی چیزی بشنوی. تو آرامش مرا تحسین میکنی؛ اما این آرامش برخاسته از عمق وجودم نیست، بلکه از نیاز من به اندیشیدن صرف به دیگران نشأت میگیرد. هرچند، فرصت کوتاه است، کهنسالی زیر پوستم میخزد و مرگ شانههایم را هول میدهد.
تا به امروز حتی اگر لازم نبوده، تا حد امکان مفید فایده بودهام، و مادامیکه نفس در من باقی است، به اندیشیدن، سخنگفتن و کارکردن ادامه خواهم داد.
برای کسی که به تلاش ادامه میدهد، مرگ نباید پیش از زمانیکه فرسودگی درهای آزادی را میگشاید، فراخوانده شود.
ژرژ ساند
نامه به گوستاو فلوبر، ژانویهی ۱۸۷۵، ترجمهی گلاره جمشیدی
جهان میخوای یه چیز ترسناک بگم ؟
میتونم همین الان، بزارمت، برم
هیچ وقت دیگ هم دستت بهم نرسه و حتی اتفاقی برخوردی باهم نداشته باشیم.
تو بگو جهان وقتی انقدر راحت می تونم،
چنین کاری کنم، چجوری میتونم عاشق شده باشم؟!
روزی روزگاری عشق رو با سلول هام لمس کردم، و بعد سلول هام رو کشتم تا عشق رو فراموش کنم؛ و حالا، نه عشقی در درون منه، و نه سلولی که بخواد دوباره عشق رو لمس کنه.
جهانم، صدایت را لا به لای سلول های گوشم ذخیره کردهام، تا در روز های دلتنگی، به آن گوش دهم. و اکنون، روزِ دل تنگی است.