باید یکبار بهخاطر همهچیز گریه کرد. آن قدر که اشکها خشک شوند. باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همهچیز را از نو شروع کرد.
کتاب من او را دوست داشتم اثر آنا گاوالدا
من واقعا نمیخوام ادامه بدم، الان نه ناراحتم نه افسردهام نه هیچی، خنثیام، عین یه تخته سنگ وسط کویر کالیفرنیا، انتظار هیچی ندارم، نه میخوام خوشحال باشم، نه میخوام مست باشم، نه آزمون آیلتس میخوام، نه مهاجرت میخوام، هیچی، من حتی تورو هم نمیخوام دیگه، من فقط نمیخوام ادامه بدم.
توييت
شيشه ى بخار گرفته رو بگير جلوی چشمات كل شهر و با همه ى آدماش از پشت اون شيشه نگاه كن تار ببين ،اما چهره ى واقعى شون و نبين.