هدایت شده از "Out of the blue"
«سخت ترین قسمت دور شدن این است که میدانی دنبالت نخواهد دوید»
لیلی
بهم گفت: یه جوری اومدی توی زندگیم انگار همیشه کنارم بودی، و سلول به سلولم رو میشناختی. و یه جوری رفت
لطفا تو باهام یه جوری رفتار نکن که انگار هیچ وقت توی زندگیت نبودم.
+پس ما، شگفتانگیز، عمیق و جاودان
به فراموشی سپرده خواهیم شد؟
-فراموش خواهیم شد؛ بیشگفتی،
بیعمق، بیجاودانگی.
من هرگز در کل این دو ماه از دوست داشتنت دست برنداشتم، از تازهترین فکرم تا کهنهترینش تو بودهای، تکیهگاهم، سرپناهم، یگانه رنجم.
مرا در قلبت بپذیر
، به دور از تمام هیاهوها، مرا پناه بده، حتی اندکی، تا بعدش شروع کنیم به زیستن این عشق که زوال نمیپذیرد. تو را و تمام تو را از تمام هستیام میطلبم، تو را بیهیچ کموکاست. به امید دیداری زود عزیزم، خیلی زود، از خوشحالی دارم میخندم، تنها، احمقانه، برانگیخته، انگار که ششم ژوئن است. از نامههای آلبر کامو به ماریا کاسارس
یادت می آید که گفته بودم اگر روزی تمام شویم من حتی دلم برای رنجهایی که از جانب تو به من رسیده هم تنگ میشود؟ بله این رقتبار است.