هدایت شده از "Out of the blue"
خیلی عجیبه بعضی وقتا هم دوست دارم تمام آدما منو فراموش کنن طوری که انگار از اول نبودم، هم یکی توم با گریه داد میزنه توروخدا منو فراموش نکن. وقتی رفتم، حداقل برام دوقطره اشک بریز.
تو مرا کاملا فراموش کرده ای. من اما نمیتوانم تو را فراموش کنم.
باید دوست داشتنت را با قلبی شرحهشرحه ادامه دهم در حالیکه دلم میخواست در شور و شادی و حرارت دوستت بدارم.
تمامش میکنم عزیرم. این نامه بیهوده است.
آلبرکامو خطاب به ماریا کاسارس
من،
دوستت، دخترت، همسرت، عزیزت، دلبرت، جیگرت، فداش بشمت، قربونت بشمت، پایهی فیلمدیدنت، همسفرهات، همسفرت، شریک پلیلیستت، مالک قسمتی از قلبت، دود تو ریهات، یه بخشی از حافظهات، نقش دو بعضی داستانهات، نویسنده کانالی که شاید بخونی، عکاس بعضی از عکسهات، همپیالهات، رفیقت، خانوادت، همهچیزت میتونم باشم. ولی دوست معمولیت نمیتونم باشم.
زندگی خیلی غمانگیزه. ناگهان اتفاقی در زندگی میفته که تو حتی نقشی در رخ دادنش نداری و تاثیر شدیدی روت میذاره. تو هیچوقت اون آدم سابق نمیشی. دلت حتی برای سادهترین مسائل و اتفاقات گذشته تنگ میشه اما قرار نیست هیچوقت اونهارو دوباره تجربه کنی.
این ناچار بودن به ادامهی زندگی، این استیصال خیلی غمانگیز و ناراحتکنندهاست جهان.