من،
دوستت، دخترت، همسرت، عزیزت، دلبرت، جیگرت، فداش بشمت، قربونت بشمت، پایهی فیلمدیدنت، همسفرهات، همسفرت، شریک پلیلیستت، مالک قسمتی از قلبت، دود تو ریهات، یه بخشی از حافظهات، نقش دو بعضی داستانهات، نویسنده کانالی که شاید بخونی، عکاس بعضی از عکسهات، همپیالهات، رفیقت، خانوادت، همهچیزت میتونم باشم. ولی دوست معمولیت نمیتونم باشم.
زندگی خیلی غمانگیزه. ناگهان اتفاقی در زندگی میفته که تو حتی نقشی در رخ دادنش نداری و تاثیر شدیدی روت میذاره. تو هیچوقت اون آدم سابق نمیشی. دلت حتی برای سادهترین مسائل و اتفاقات گذشته تنگ میشه اما قرار نیست هیچوقت اونهارو دوباره تجربه کنی.
این ناچار بودن به ادامهی زندگی، این استیصال خیلی غمانگیز و ناراحتکنندهاست جهان.
برای همهٔ شما آرزوی سعادت و خوشبختی میکنم. بدیهایم را فراموش کنید. از علاقهٔ دوستانهتان خیلی ممنونم. کتابهایتان را برایم بفرستید. فراموش نکنید در آن حتماً چیزی بنویسید. لطفاً ننویسید: «به دوست محترم و عزیزم…» فقط بنویسید: «به ماریا که تنهاست و نمیداند چرا زندگی میکند.» خداحافظ. (میرود)
نمایشنامهٔ مرغ دریایی، اثر آنتون چخوف
ولی اونجا که سعدی میگه وجودم رفت و مهرت همچنان هست من دقیقا خودمو میبینم که با تموم شدن قصهمون، متلاشی شدم، اما هنوزم یه حسی درونم هست که تورو میخواد، با تمام وجود میخوادت.
بخشی از قلبم همیشه تورا به یاد خواهد داشت؛ حتی اگر آن رویا برای همیشه در ذهنام مرده باشد.
چیزی که همیشه مرا شگفتزده میکند عادت انسان به خو گرفتن با شرایط است.
آدمی با سوگ، با اندوه، با رنجها و زخمهایش خو میگیرد. حتی وقتی از پا درآمده و در برابر حجمی از حوادث ناگوار زانو زاده، اندکی بعد برمیخیزد و به راهش ادامه میدهد. هرچند که از آنجا به بعد انگار وزنهی سنگینی به پاهایش آویزان کردهاند.
دست خودم نبود
آن حرف پایم را شکست
دیگر نمیتوانستم پا به پای او همراهش باشم، در ادامهی راه افتادم.
شاهرخ مسکوب
اشتیاقی به شروع کردن هیچچیز ندارم. اما تمایلم به پایان دادن مثال زدنیست.
کاش میتوانستم به کسانی که قصد نزدیک شدن به من را دارند بگویم من چیز خاصی برای ارائه ندارم. هرآنچه داشتم را به تاراج بردند. آنچه از من باقی مانده یک حجم خالی و غمگین است که شایستهی توجه نیست.