چیزی که همیشه مرا شگفتزده میکند عادت انسان به خو گرفتن با شرایط است.
آدمی با سوگ، با اندوه، با رنجها و زخمهایش خو میگیرد. حتی وقتی از پا درآمده و در برابر حجمی از حوادث ناگوار زانو زاده، اندکی بعد برمیخیزد و به راهش ادامه میدهد. هرچند که از آنجا به بعد انگار وزنهی سنگینی به پاهایش آویزان کردهاند.
دست خودم نبود
آن حرف پایم را شکست
دیگر نمیتوانستم پا به پای او همراهش باشم، در ادامهی راه افتادم.
شاهرخ مسکوب
اشتیاقی به شروع کردن هیچچیز ندارم. اما تمایلم به پایان دادن مثال زدنیست.
کاش میتوانستم به کسانی که قصد نزدیک شدن به من را دارند بگویم من چیز خاصی برای ارائه ندارم. هرآنچه داشتم را به تاراج بردند. آنچه از من باقی مانده یک حجم خالی و غمگین است که شایستهی توجه نیست.
همیشه بدو، و وقتی خسته شدی راه برو، اما هرگز متوقف نشو، راه برو، نفس بگیر و دوباره بدو، به مقصد فکر نکن، از مسیر لذت ببر. قطعا لذت مسیر بیشتر از رسیدن به مقصده.
همون آهنگی که تورو، یاد من میندازه، همونو. پاکش کن. چون من خیلی وقته قید آهنگهای مربوط به تورو زدم.