در فقدان تو، آنچه مرا به زندگی متصل میکرد، رویای وصالی دوباره بود. امید دیدن دوبارهات و لمس شدن روح رنجورم توسط تو، مرا زنده نگه میداشت. اما حالا چه عزیزِ من؟ حالا که تمام رشتهها را پاره کردهایم. حالا که یکدیگر را برای همیشه در کنج قلب و ذهن خستهمان دفن کردهایم؛ حالا به من بگو چگونه باید به زندگی ادامه داد؟
ما با کلمات به هم نزدیک شدیم. روح همدیگه رو لمس کردیم. ما با کلمات دنیای عجیب و خلوت همدیگه رو شناختیم.
اما از یک جایی به بعد کلمه کافی نیست. باید سکوت کنیم و اجازه بدیم این داستان سحرانگیز رو دستامون و تن ِ خسته و رنجورمون ادامه بدند. ما نیاز به لمس و کشف تن ِ دیگری داریم.
نیاز داریم گرمای پوست هم رو احساس کنیم.
البته که میتونیم نیمه کاره رهاش کنیم. اما آیا این ظلم به خودمون نیست؟
«عزیز دلم، با نامهی دیروزم تو را رنجاندم... خواهش میکنم نادیده بگیر، در سکوت تحملش کن یا مرا به باد سرزنش بگیر، ولی با من باش. غمگین نباش و گریه نکن و مرا در کنار خودت نگه دار.»
- از نامهی فرانتس کافکا به فلیسه.
از این که بعضی از رازهایم را با تو در میان گذاشتهام پشیمانم. کاش میشد زمان را به عقب برگردانم و جای تمام آن حرفها، سکوت کنم و سرمست باشم از اینکه چهرهی واقعی تورا دیدهام.
کاش این توانایی را داشتم قبل از شکلگیری هر گونه ارتباطی، به دنیای ذهنی آدمها راه پیدا میکردم و خود واقعیشان را میدیدم.
Tamami Dinam ~ UpMusicTamami Dinam (320).mp3
زمان:
حجم:
5.1M
به یاد یاری، خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی، خوشا زندگانی؛
اینها را برای کسی که از دست دادهای مینویسی؟
نه، اینهارا برای کسی مینویسم که هرگز بهدستش نیاوردم، هرگز طعم با او بودن را نچشیدم، و هرگز اورا نداشتم.