من هم مانند شما آقای کافکا دستکم تا حدی، با وحشت تنهایی آشنایم.
نه تنهایی در خلوت، بلکه تنهایی در میان مردمان.
عزیز دورم
یک ذره شوق توی وجودم باقی مونده بود برای دوست داشتن، دوست داشته شدن و زندگی کردن که خودم مدتها بود ندیده بودمش. تو توی وجودم زندهش کردی و خودتم از بین بردیش. دلتنگی به تموم وجودم رخنه کرده. انتظار سخته، بیخبری هم. تو دلت برام تنگ نشد؟ تو دیگه از اون خیابونه رد نشدی، نگاه نکردی به اونجا که بغلم کردی و بهم گفتی از ماه خوشگلترم؟ حالا ماه رو میبینی؟ امیدوارم هرجا که هستی، ماه با تموم زیباییش شبهات رو روشن کنه. شبهای من تاریکه، میخوابم که از خداحافظی نکردهمون فرار کنم ولی توی خوابم دنبالت میگردم. دنبالت میگردم که بگم من لایق یه پایان قشنگ بودم ولی تو بهم ندادیش. گلهای نیست. فقط میترسم این بار که خوابیدم، دیگه خوابت رو نبینم. میترسم که حتی دیگه توی خوابام هم نداشته باشمت. تنها خواسته من ازت خداحافظی بود. فقط ازت خواستم نذاری به خودم بیام و ببینم بدون خداحافظی تموم شدیم؛ ولی تموم شدیم. حالا از من خیلی راهه تا تو، ولی اگر دلت برام تنگ شد، من رو توی موردعلاقههام پیدا کن. توی آیینه به خودت نگاه کن و یاد من بیفت که ازت خواستم هرجا که هستی خوشحال بمونی.
امضا، یلدا.
مثل یک موسیقی زیبا، در تاکسی بودی؛
نصفه گوش دادم، کمی از آن در خاطرم ماند و تا ابد آن را پیدا نکردم.